فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

650

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ف الفاء ف - حرف بيستم از حروف مبانى و از حروف شفوي است كه در حساب جُمّل عبارت از ( 80 ) است ، گاهى حرف عطف است براى ترتيب و تعقيب مانند « قَام زيد فَعَمرو » : يعنى زيد ايستاد و بعد از او عمرو ايستاد ، و گاهى حرف سببيّة مىباشد مانند : « ضَرَبَه فَمَاتَ » : يعنى او را زد پس او مُرد . و گاهى به معناى رابطهء جواب شرط مىآيد مانند : « انْ كُنتُم تُحِبُّونَني فَاحْفَظُوا وَصايايَ » : اگر مرا دوست مىداريد پس سفارشهاى مرا گوش كنيد و گاهى ناصبه است كه بر سر فعل مضارع به واسطهء ( أَنْ ) مضمره مىآيد مانند « زُرْنِي فأكْرِمَك » : و اين نوع فاء را سببيّه گويند ، و گاهى براى استئناف به كار مىرود كه معناى قبلى را قطع نموده و معناى جديدى مىدهد مانند « يَقُولُ لَه كُنْ فَيَكُون » ، و گاهى زائده مىآيد مانند « زَيدٌ فلا تَضربْه » : زيد را نزن . فاءَ - - فَيئاً [ فيأ ] : آن مرد برگشت ؛ « حَتّى تَفِيءَ الى امْرِ اللَّه » : تا به دستور خدا برگردد . ، - الظِّلُّ : سايه برگشت ، - الغَنيمَةَ : غنيمت را بدست آورد و از آنِ خود دانست ، - فَيْئاً و فُيُوءاً الأمْرَ : بدان كار بازگشت . الفائِدَة - ج فَوَائِد [ فيد ] : آنچه كه انسان از آن بهره مند شود اعَم از دارائى و دانش ، سودى كه در مُعاملات براى انسان بدست آيد ، بهره و سود به مأخذ درصد كه وام دهنده از وام گيرنده دريافت كند ، البَسيطة ( ع ح ) : رقمى است كه با اضافه ى بهره به سرمايه بدست آيد ، - المركَّبة ( ع ح ) : رقمى است كه با اضافهء بهره به سرمايه ظرف يكسال يا شش ماه بر مبناى توافق بدست مىآيد . الفائِش - [ فوش ] عند العامَّة : آنچه كه بر روى آب درآيد و فرو نرود ، متناقض عميق است . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الفائق - [ فوق ] ( ع ا ) : مُهرهء گردن كه به سر وصل است ، - ج فَائِقُون وَفَوَقَة : اسم فاعل است ، بهترين از هر چيزى ؛ « فائِقُ الطَّبيعَة » : بالاتر از نيروى طبيعى ، آنچه كه بدان راه نيابند مگر با نيروى ايمان . الفائِل - [ فيل ] : « فَائِلُ الرَّأْى » : بىتدبير و ناتوان . فاتَ - - فَوْتاً و فَوَاتاً [ فوت ] الأَمرُ : آن كار از دست رفت ، موقع انجام آن كار گذشت ، - ه الأَمرُ : فُرصت از دستش رفت و نتوانست آن كار را انجام دهد ، - ه فُلانٌ فى كَذا : بر او در فلان كار پيشى گرفت ، - الشَّيءَ : از آن چيز درگذشت ، - فِى الشَّيءِ : داخل آن چيز شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . فاتَى - مُفاتاةً [ فتي ] الرجُلَ : در مَردانگى و جوانمردى بر او پيشى گرفت . فاتَحَ - مُفاتَحَةً [ فتح ] البيعَ : معامله فروش را آسان كرد ، - ه : او را به قضاوت خواند و با او نزد قاضى رفت ، - ه بالأمرِ : آن كار را با او آغاز كرد و سخن گفت ، - فُلاناً : با او چانه زد و نرخ تعيين كرد ولى چيزى به او نداد . الفاتِح - فا ، ج فَتَحَة وَفاتِحُون : كشورگشا ، - مِنَ الأَلْوَانِ : رنگ روشن و درخشان . الفاتِحَة - ج فَوَاتِح من الشيء : آغاز هر چيزى ؛ « فَاتِحَةُ الْكِتَاب » : آغاز و مقدمهء كتاب كه بر سورهء ( حَمْد ) نيز اطلاق مىشود . فاتَكَ - مُفَاتَكَةً [ فتك ] ه : بطور آشكار با او نبرد كرد ، - الشَّيءَ أَوِ الأَمرَ : آن چيز يا آن كار را با قاطعيت انجام داد . الفاتِك - ج فُتَّاك : فا ، قهرمان و دلير . الفاتِن - - فا ، گمراه كننده از حق ، شيطان كه بندگان خدا را گمراه مىكند ، دزد . الفاتُورَة - ج فَوَاتِير ( ت ) : فاكتور ، ليستى كه با كالا فرستند و در آن نوع كالا و مقدار و پول آن را اعلام كنند . فاجَأَ - مُفَاجَأَةً و فِجَاءً [ فجأ ] الرجُلَ : ناگهان بر او وارد شد و او را گرفت . الفاجِر - ج فاجرُون و فَجَرَة و فُجَّار : فا ، زناكار ، آلوده به گناه ، افسونگر . الفاجِرَة - مؤنّث ( الفَاجِر ) است . الفاجع - فا ، چيزى كه باعث اندوه شديد مىشود ، جدائى ؛ « موتٌ فاجعٌ » : مرگ جانگداز ؛ « امْرَأَةٌ فاجعٌ » : زنى كه بر او مصيبت سخت وارد شده باشد ؛ « رَجُلٌ فاجِعٌ » : مَرد اندوهگين . الفاجِعَة - ج فَوَاجِع : اندوه و مصيبت ، نمايش دِراماتيك كه آميخته با گريه و خنده باشد . فاحَ - - فَوْحاً و فُؤُوحاً و فَوَحَاناً الزهرُ : بوى